أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
192
تجارب الأمم ( فارسى )
ديرى رسيدند . فرود آمدند و بيارميدند . در خواب بودند كه سواران بهرام به ايشان نزديك شدند . چون آگاه شدند ، بندويه پرويز را از خواب بيدار كرد و به وى گفت : - « نيرنگى زن كه سر رسيدهاند . » خسرو گفت : « نيرنگى نمىدانم . » بندويه گفت : « پس ، خود نيرنگ مىزنم و به جاى تو مىميرم . » خسرو گفت : « چگونه ؟ » گفت : « جامه و زيور خويش را به من مىدهى كه بر تن كنم و بر بالاى دير روم . سپس ، تو و ياران از پشت دير مىگريزيد و مىرهيد . اينان چون به من رسند و مرا در جامهء تو بينند به من پردازند و ديگران را فرو گذارند . من سرگرمشان مىدارم و تو از چنگشان به در مىروى . » چنين كردند و پرويز و ياران پيش از رسيدن آنان بگريختند و در كوهستان پنهان شدند . آن گاه سواران بهرام چوبين به سردارى بهرام پور سياوش رسيدند . بندويه از بالاى بام دير و با جامهء خسروانهء پرويز بر آنان نمايان گشت . خود را چنان مىنمود كه پرويزاش پندارند . از بهرام سياوش درخواست تا فردا درنگ كند كه خود را بى جنگ به دست وى بسپرد تا وى را به نزد بهرام چوبين برد . پس ، بهرام از وى دست بداشت . در آن شب بر دير نگهبان بگماشت . چون بامداد شد بندويه با همان جامه و زيور بر بام بر آمد و به آنان گفت : - « من و ياران را هنوز كارهايى مانده است . بايد نماز بگزاريم و نيايش كنيم . پس ، اندكى درنگ كنيد . » همچنان سرگرمشان بداشت تا بيشتر روز بگذشت و پرويز دور شد و بندويه بدانست كه پرويز از چنگشان به در رفته است . آن گاه ، در دير را بگشود و بهرام سياوش را از راز كار خويش بياگاهانيد . بهرام سياوش ، بندويه را بگرفت و به نزد بهرام چوبين برد و بهرام چوبين ، بندويه را هم به دست بهرام سياوش به زندان افكند . بارى ، بهرام چوبين به تيسپون رفت و بر او رنگ نشست و بزرگان را به نزد خود گرد كرد و با آنان سخن گفت . پرويز را نكوهيد . سخنها در ميانه بگشت . هيچ كس با وى همداستان نبود . با اين همه ، تاج بر سر نهاد و مردم از بيم سر فرود آوردند . آن گاه ، بهرام سياوش با بندويه بساخت كه كار بهرام چوبين را بسازند . بهرام چوبين